طعم آسمان (خاطره ای از شهید صیاد شیرازی)


آخرين ديدار ما ، سفر شلمچه بود كه به اتفاق خانواده براي بازديد از مناطق عملياتي جنوب رفته بوديم . در آنجا بود كه ايشان خيلي از شهادت حرف مي زد .
بسيجيان مثل پروانه دور پدرم ، حلقه زده بودند و عكس مي انداختند . با او صحبت مي كردند و خاطرات ايام جنگ را با هم مرور مي كردند .
چيزي كه من در آن روزها در روحيات پدرم مشاهده مي كردم ، حالت وداع و خداحافظي بود .
خداحافظي از جبهه ها ، سرزمين دوست داشتني كه براي پدرم بسيار عزيز بود . اين فراق در تمام وجود او كاملاً مشهود بود .
حرف هايش طعم آسمان مي داد . بعد از آن ديدار به مشهد رفتند و بعد از بازگشتن از حرم امام رضا(ع) بود كه واقعة شهادتشان رخ داد .

او ، مردمي بود (خاطره ای از شهید صیاد شیرازی)


همسر من ، تنها يك نظامي صرف نبود ؛
مردي در ابعاد گوناگون ، شخصيتي بود كه هر گروه او را ازخود مي دانست .
بسيج ، ارتش ، سپاه و اقشار مختلف به قدري با او صميمي و مأنوس بودند كه او را به راستي از خود مي دانستند .
شهيد صياد ، شخصيتي بسيار مردمي داشتند . دوست داشتند هميشه با مردم باشند ؛ حتي در نماز جمعه كه شركت مي كردند ، هيچ وقت در جايگاه مسؤولين نمي نشستند و اغلب در جوار مردم قرار مي گرفتند .
نماز كه تمام مي شد ، حدود يك ساعت طول مي كشيد تا او برگردد و تازه مي فهميديم كه براي گوش دادن و گره گشايي به مشكلات مردم اين همه تأخيرداشته است .


هفته اي 24 ساعت ، در دانشكدة افسري معارف اسلامي تدريس مي كرد . ايشان نسبت به صلة رحم و رسيدگي به امور فاميل بسيار توجه داشت و اغلب مشكلات اطرافيان را حل مي كرد .
او به فكر تفريح و راحتي خود نبود و معتقد بود كه ما مسؤول هستيم و بايد به مشكلات ديگران رسيدگي كنيم .

تربیت(شهید صیاد شیرازی)

خاطره ای از شهید صیاد شیرازی

چگونه تربيت كنيم ؟

هيچ وقت يادم نمي رود ، يك روز كفش هاي خودشان را كه واكس مي زدند ، كفش هاي مهدي ( پسر ارشدمان ) را هم واكس زدند.
گفتم : چرا اين كار را كرديد؟
گفتند: من نمي توانم مستقيم به پسرم بگويم كه اين كار را انجام بده ؛
چون جوان است و امكان دارد به او بربخورد . مي خواهم كفش هايش را واكس بزنم و عملاً اين كار را به او بياموزم .


يك ارتباط سادة قلبي


من شايد از بچه هاي ديگر خانواده با پدرم بيشتر مأنوس بودم .
يادم مي آيد در زمان جنگ كه مشكلات درسي برايم پيش مي آمد و كسي نبود از او بپرسم ، از مدرسه تماس گرفتند و با مادرم در اين رابطه صحبت كردند .
مادرم هم تلفني به پدرم اطلاع داده بود . وقتي فرداي آن روز به مدرسه رفتم ، مدير مدرسه گفت : پدر شما از منطقه تماس گرفته و خواسته مشكلات شما را حل كنند .
براي همين هم گاهي اوقات از منطقه ، مشكلات درسي من را حل و پيگيري مي كرد .
گاهي من مسائل رياضي را از پشت تلفن براي او مي خواندم و او جواب آنها را به من می داد . آن سيم و آن تلفن در آن روزها پل ارتباطي قلب هاي ما بود .

شهید صیاد شیرازی که بود؟؟

زندگینامه سپهبد علي صياد شيرازي

تولد : 4 خرداد 1323 - درگز
تحصيلات : ليسانس علوم نظامي
مسئوليت : جانشين رييس ستاد كل نيروهاي مسلح
شهادت : 21 فروردين 1378 تهران
بهانه پرواز : ترور به وسيله منافقين كوردل
مزار : تهران بهشت زهرا (س)
ادامه نوشته

قول و قرار سه فرمانده کنار خانه خدا

خبرگزاری فارس: قول و قرار سه فرمانده کنار خانه خدا 
مهرماه 1360 «حاج احمد متوسلیان» به همراه «محمد ابراهیم همت» فرمانده‌

 

سفر حج و تجارب ارزشمند حاصل از این سفر معنوی، پیوند عمیقی در میان این 3

 

فرمانده به وجود آورد.الفتی مستحکم که به فاصله کوتاه پس از این سفر، زمینه‌ساز


همکاری و رزم مشترک آن سه تن در حساس‌ترین برهه‌های دفاع مقدس شد.


سپاه پاوه و «محمود شهبازی» فرمانده سپاه همدان به سفر حج مشرف شدند.


حسین شریعتمداری از اعضای سابق دفتر سیاسی سپاه که در این سفر همراه

 

متوسلیان، همت و شهبازی بوده است، می‌گوید: «بعد از رسیدن کاروان ما به مکه


مکرمه و استقرار در اقامتگاه زوار، این سه نفر، به محض مشاهده جو تبلیغاتی


نامساعد حاکم بر آنجا، دست به کار شدند.از آنجا که در بین آنها، همت سابقه کار


فرهنگی بیشتری داشت و اصلاً قبل از نظامی بودن، یک عنصر فرهنگی و مبلغ 


انقلاب بود، نقش مغز متفکر جمع ما را به عهده گرفت. اولین اقدام همت، پیدا کردن


چند نفر مترجم و افراد مسلط به زبان‌های عربی و انگلیسی در بین حجاج ایرانی


 بوداو اصرار زیادی داشت که ما باید با استفاده از این مترجمین، به صورت کتبی و

 

شفاهی، پیام معنوی انقلاب‌مان را به حاجیانی که از چهار گوشه دنیا به عربستان

 

آمده بودند، ابلاغ کنیم. علی‌رغم آنکه اکثر اعضای کاروان ما بچه‌های پرشور

 

سپاهی بودند، ولی متوسلیان، همت و شهبازی، اصلاً عالم دیگری داشتند»


پس از بازگشت از این سفر معنوی به ایران، احمد متوسلیان در رابطه با وقایع مهم

 

این سفر گفته بود: «حین طواف دور خانه خدا بودیم که بنده، برادر عزیزمان حاج

 

همت و حاج محمود شهبازی، باهم وعده گذاشتیم و عهد بستیم که در بازگشت


به ایران، باهم کار کنیم».سفر حج و تجارب ارزشمند حاصل از این سفر معنوی،


 پیوند عمیقی در میان حاج احمد، حاج همت و حاج محمود شهبازی به وجود آورد؛

 

الفتی مستحکم که به فاصله کوتاه پس از این سفر، زمینه‌ساز همکاری و رزم

 

مشترک آن سه در حساس‌ترین برهه‌های دفاع مقدس شد. در همین رابطه

 

عملیات محمد رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله و سلم براساس «طرح عملیاتی کربلا ـ


10» مصوب فرماندهی مشترک قرارگاه تازه تأسیس کربلا، در منطقه عمومی

 

مریوان ـ پاوه با هدایت و فرماندهی مشترک احمد متوسلیان و محمدابراهیم در

 

تاریخ دوازدهم دی‌ماه 1360 به مرحله اجرا درآمد.

او را در عرفات ديديم ،زمانی که شهید شده بود !

او را در عرفات ديديم ،زمانی که شهید شده بود !
(خاطره ای از سرلشكر خلبان عباس بابايي)

سال 1366 كه به مكه مشرف شدم . عضو كارواني بودم كه قرار بود شهيد بابايي هم با آن كاروان به حج اعزام شود ؛
ولي ايشان نيامدند و شنيدم كه به همسرشان گفته بودند : بودن من در جبهه ، ثوابش ازحج بيشتر است .
در صحراي عرفات وقتي روحاني كاروان مشغول خواندن دعاي عرفه بود و حجاج مي گريستند ،
من يك لحظه نگاهم به گوشة سمت راست چادر محل استقرارمان افتاد .
ناگهان شهيد بابايي را ديدم كه با لباس احرام در حال گريستن است .
تعجب كردم كه او كي محرم شده بود .
ادامه نوشته


آخرین پرواز ، پرواز به سوی خدا

(خاطره ای از سردار شهید حاج خداكرم)

جمعه ، 15 مرداد ماه سال 1366 ، تبريز ؛ پايگاه دوم شكاري ، ساعت هشت و سي دقيقه صبح عيد قربان ؛
تيمسار ، طرح عمليات را روي نقشه ، تشريح كرد ؛ نقطة نشانه ها ، مواضع پدافندي ، تأسيسات و نيروهاي رزمي دشمن را روي آن برايم مشخص كرد .
پس از تبادل نظر ، در حاليكه تجهيزات پروازي خود را همراه داشت ، محوطة گردان عمليات را به اتفاق ترك كرديم و به سوي جنگنده راه افتاديم ...


چند لحظه بعد ، پس از انجام مأموريت در بازگشت از منطقة عملياتي بود كه صدايي در گوشي ام پيچيد ؛
صداي عباس بود كه آرام و رنجور مي گفت : اللهم لبيك ، لبيك لا شريك لك لبيك ...
ديدم كابين او پر از دود شده بود هر چه عباس را صدا زدم ، حرفي نزد. او كارش را به پايان برده بود .

تو ، عشق دوم مني !

(خاطره ای از سرلشكر خلبان عباس بابايي)

شب رفتن به سفر حج ، در خانه كوچكمان ، آدم هاي زيادي براي خداحافظي و بدرقه جمع شده بودند.
صد و چند نفري مي شدند . عباس ، صدايم كرد كه برويم آن طرف .
از خانة سابقمان تا خانة جديدمان كه قبل از اين كه خانة ما بشود ، موتورخانة پايگاه بود راه زيادي نبود .
رفتيم آن جا كه حرف هاي آخر را بزنيم . چيزهايي مي خواست كه در سفر انجام بدهم . اشك ، همة پهناي صورتش را گرفته بود .
نمي خواستم لحظه رفتنم ، لحظة جدا شدنمان تلخ شود . گفت : مواظب سلامتي خودت باش ، اگر هم برگشتي ديدي من نيستم ....

ادامه نوشته

آدم ديگري شدم

(خاطره ای از سرلشكر خلبان عباس بابايي)
از وقتي كه به ياد دارم ، شخصي مغرور و بي بند و بار بودم . از ابتداي ورودم به خدمت نيروي هوايي ، سرپيچي كردن از دستورات ، بخشي از وجودم شده بود .
بگونه اي كه پس از بيست سال خدمت ، فقط يك بار ترفيع درجه گرفته بودم .
خلاصه به هيچ صراطي مستقيم نبودم . زماني كه « بابايي » فرمانده پايگاه هوايي اصفهان بود ، يك روز بعد از ظهر مست و لايعقل ، تلو تلو خوران به طرف خانه مي رفتم كه ناگهان بابايي و محافظش را در مقابلم ديدم . با خودم گفتم كارم ساخته است .
ادامه نوشته

در پايان دورة خلباني :

(از زبان خود شهيد عباس بابايي)

خلبان شدن ما هم عنايت خداوند بود .
دورة خلباني ما در آمريكا تمام شده بود ؛ ولي به خاطر گزارش هايي كه در پروندة خدمتي ام درج شده بود ، تكليفم روشن نبود و به من گواهينامه نمي دادند .

سرانجام روزي به دفتر مسئول دانشكده كه يك ژنرال امريكايي بود ، احضار شدم .
ژنرال ، آخرين كسي بود كه مي بايستي نسبت به قبول يا رد شدنم در امر خلباني اظهار نظر مي كرد .
او پرسش هايي كرد كه من پاسخش را دادم . از سؤال هاي ژنرال مشخص بود كه دنبال بهانه مي گردد و نسبت به من ، نظر مساعدي ندارد . آبروي من و حيثيت حرفه اي من در گروی اين مصاحبه بود . بعد از دو سال دست خالي برگشتن ، برايم گران بود .
ادامه نوشته

دانشجوي گوشه گيري است !

دانشجوي گوشه گيري است !
(خاطره ای از سرلشكر خلبان عباس بابايي)

براي گذراندن دورة خلباني در آمريكا طبق مقررات دانشكده مي بايست هر دانشجوي تازه وارد به مدت دو ماه با يكي از دانشجويان آمريكايي هم اتاق مي شد .
ظاهراً هدف ، تسريع در يادگيري زبان انگليسي بود ؛ ولي همنشيني با جوان آمريكايي پرشور و شر، آن هم با بي بند و باري هاي اخلاقي و غربي ، براي شخصيتي مثل عباس خيلي آزار دهنده بود.


هم اتاقي او در گزارش به افسران ارشد پايگاه از ويژگي ها و روحيات عباس مي نويسد :
« او ، فردي منزوي و در برخوردها ، نسبت به آداب و هنجارهاي اجتماعي بي تفاوت است .
در طول شبانه روز بارها و بارها به گوشه اي مي رود و با خودش حرف مي زند (منظور نماز مي خواند و نيايش مي كند) و از نوع رفتار او بر مي آيد كه نسبت به فرهنگ غرب ، موضع منفي دارد و شديداً به فرهنگ و سنت ايراني پاي بند است »

چند خاطره از عظمت سردار شهید حاج خداکرم

سردار ، هر ماه ده هزار تومان به شخصي كه عليل بود و روي ويلچر مي نشست مي داد .
در ماه آخر كه به سراغش رفته بود ، بيست هزار تومان به او داده وگفته بود : شايد ماه ديگر نباشم . اين قضيه را بعد از شهادتش شنيدم و آن مرد براي هر كس تعريف مي كرد .

 

ادامه نوشته

بايد بروم ... (خاطره ای از سردار شهید حاج خداكرم)

يكروز بعد از تشييع جنازه برادرش ابراهيم به من گفت :
فخرالسادات ، مي خواهم برگردم جبهه .
دومين بچه را باردار بودم . گفتم : دو تا ابراهيم تنها گذاشته و دو تا هم تو مي گذاري . چرا مي خواهي اين كار را بكني ؟ تو مريضي .
ادامه نوشته

زندگینامه سردار شهید حاج خداكرم

سردار جواد حاج خداكرم
تولد : 11 آذر 1334 تهرا ن
تحصيلات : ليسانس علوم نظامي
مسئوليت : فرماندة ناحيه انتظامي سيستان و بلوچستان
شهادت : 25 آبان ماه 1376 زابل
بهانة پرواز : درگيري با اشرار و قاچاقچيان مواد مخدر
مزار : تهران بهشت زهرا (س)

ادامه نوشته

زندگی نامه شهید احمد کاظمی به روایت تصویر

خیلی خیلی قشنگه حتما ببنید

نظرم بدهید.ممنون

ادامه نوشته

تندیس حاج احمد متوسلیان

به گزارش فرهنگ به نقل از ایرنا از جنوب لبنان حاكی است، همزمان با برگزاری این مراسم كه با مشاركت مردم منطقه 'مارون الراس' و مقامات حزب الله همراه بود، ارتش رژیم صهیونیستی در طول خط مرزی با لبنان در این منطقه به حالت آماده باش در آمد و حدود 12 خودرو هامر و 50 نظامی اسرائیلی در طول خط مرزی به تحرك در آمدند.

ادامه نوشته