یه روزی روزگاری ، دو تا بچه بسیجی

یه روزی روزگاری ، دو تا بچه بسیجی
نمی دونم کجا بود تو «فکه» یا «دوعیجی»
تو «فاو» یا «شلمچه»، تو «کرخه» یا تو «موسیان»
«مهران» یا «دهلران»، تو « تنگه حاجیان»
تو اون گلوله بارون ، کنار هم نشستن
با هم قرار گذاشتن، قدر هم رو بدونن
برای دین بمیرن، برای دین بمونن
با هم قرار گذاشتن که توی زندگیشون
رفیق باشن و لیکن اگر یه روز یکیشون
پرید و از قفس رفت اون یکی کم نیاره
به پای این قرارداد، زندگیشو بذاره
سالها گذشت و اما بسیجی های باهوش
نمی ذاشتن که اون عهد، هرگز بشه فراموش
یه روز یکی از اون دو، یه مهر به اون یکی داد
اون یکی با زرنگی، مهر گرفت و گفت: “یاد “
روز دیگه اون یکی رفت و شقایقی چید
برد و داد به رفیقش ، صورت اونو بوسید
گل رو گرفت و گفتش: “بسیجی دست مریزاد “
بقیه در ادامه مطلب



گمنامی تنها برای شهرت پرستان درد آور است ، وگرنه همه اجرها در گمنامیست.