یه روزی روزگاری ، دو تا بچه بسیجی

 

یه روزی روزگاری ، دو تا بچه بسیجی 

 نمی دونم کجا بود تو «فکه» یا «دوعیجی» 

 تو «فاو» یا «شلمچه»، تو «کرخه» یا تو «موسیان» 

 «مهران» یا «دهلران»، تو « تنگه حاجیان» 

 تو اون گلوله بارون ، کنار هم نشستن 

 دست توی دست هم ، با هم جناق شکستن 

 با هم قرار گذاشتن، قدر هم رو بدونن 

 برای دین بمیرن، برای دین بمونن 

 با هم قرار گذاشتن که توی زندگیشون

 رفیق باشن و لیکن اگر یه روز یکیشون 

 پرید و از قفس رفت اون یکی کم نیاره 

 به پای این قرارداد، زندگیشو بذاره 

 سالها گذشت و اما بسیجی های باهوش

 نمی ذاشتن که اون عهد، هرگز بشه فراموش 

 یه روز یکی از اون دو، یه مهر به اون یکی داد 

 اون یکی با زرنگی، مهر گرفت و گفت: “یاد “ 

 روز دیگه اون یکی رفت و شقایقی چید

 برد و داد به رفیقش ، صورت اونو بوسید 

 گل رو گرفت و گفتش: “بسیجی دست مریزاد “ 

بقیه در ادامه مطلب            

ادامه نوشته

آقا امام زمان کی مي ياد؟


در یکی از ملاقاتهایی که حضرت امام (ره) با خانواده ی شهدا داشتند ، فرزند 


شهیدی 3-4 ساله را برای تبریک خدمت حضرت امام آوردند کودک در آغوش 


ایشان با حالتی معصومانه پرسید: " آقا امام زمان کی می آید؟" حضرت امام که 


از پرسش کودک تعجب کرده بود ، علت این سوال را از همراهان کودک جویا 


شد. دایی کودک گفت: بارها شده است که این کودک از مادر خود می پرسد: 


پدرم کیمی آید؟ ومادرش هم در پاسخ می گوید: آن روزی که امام زمان (عج) 


بیاید پدر هم همراه امام زمان(عج) خواهد آمد.



داستان کبوتر و شهید


ساعت حدود ده صبح بود. بچه ها هنوز نيامده بودند پاى كار. من و يكى از بچه ها 

كه راننده بيل مكانيكى بود، شب در همان نزديك ارتفاع 143 فكه، كنار دستگاه 

خوابيده بوديم. از صبح شروع كرديم به كار و منتظر آمدن بچه ها نشديم.

iرچه زمين را با بيل مكانيكى زيرورو مى كرديم، خبرى نمى شد. راننده هم خسته 

شد. خسته و كلافه. تابستان بود و هوا گرم. مقدار آبى را كه براى خوردن با خودمان

آورده بوديم، داخل كلمن، گرم شده بود. تا آن روز حرف بچه ها اين بود كه در اين 

اطراف شهيد پيدا نمى شود و بهتر است وسايل را جمع كنيم و برويم به ارتفاع 

146. اينجا ديگر هيچى ندارد.
 
بقیه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

در باغ شهادت باز باز است !!!

بسم رب الزهرا ُ ام الشهدا

 

سراپا گوش بودم ! با بغض تعریف می کرد :

 

زمان جنگ ، یه پسر از این لات هایی که از چند متریش داد می زد

چه جور آدمیه ، آمده بود جبهه ! با زور می خواست که یه کاری انجام بده !

جبهه آمدنش هم با زور و قلدری بود ! بلاخره بعد از کی دعوا و جدل قرار

شد راننده باشه ! بعد یه مدت قلدر بازی ها و زورگویی هاش تبدیل

شده بود به یه سکوت ! توی چشماش یه غم عجیبی دیده میشد که دلیلش

رو نمی دونستم ! بعد از چند ماه یه روز که تو ماشین نشسته بودیم

با بغض گفت : (( آقا سید یعنی خدا ما رو می بخشه ؟ )) با خنده بهش گفتم:


 


بقیه در ادامه مطلب


ادامه نوشته

بدون شرح

 

شعارت بود پیروزی یا شهادت

و هر دو شد نصیبت با کرامت

در این جنگ دوباره، سینه تنگ است

کمی یادم بده زان استقامت!

انتظار در نظر شهدا

شهدا طلایه داران اصلی کسانی بودند که کلمه "انتظار" را معنی کردند،بر استی منتظر واقعی کسی ست که در راه موعودش از بهترین و بالاترین چیزهایش بگذرد و چه چیز بالاتر از جان....
ادامه نوشته